کانال آه شبهای سرد من

کانال آه شبهای سرد من

عضویت در کانال

2,363 عضو

آیدی تبادل : @tabadol_ahshabha رمان آنلاین آه شبهای سرد من برای علاقمندان به رمان دوستان و همراهان عزیز ، بزودی با رمان جذاب و بدون سانسور "شاید حوا معشوقه شیطان باشد " در کانال جدید در خدمتتون خواهیم بود . https://t.me/joinchat/AAAAAFDi9OHBGT1KmIc8Ow

دهنم گرفت و روى لبم گذاشت و چون دید دهن باز نمیکنم گفت:عزیزم!بخور خوب شى میخوایم بریم خونتون.نمیتونم اینطورى ببرمت که!…میگن نتونست از دخترمون پذیرایى کنن و دخترمونو مریض کردند. بخاطر خونه ى مادرم دهنمو آروم وا کردم. اما به یاد محبتهاى مادرم تو چنین مواقعى بغضى به گلوم نشست و چشمهام پر از اشک شد. پشت انگشتهاى فراز به گونه ام نشست و اروم نوازشم کرد.چندشم شد و ابروهام تو هم شد. صورتمو عقب کشیدم و اخم کردم . نگاه ناراحتش رو صورتم نشست و لقمه بعدى رو به دهنم نزدیک کرد. باشه.دیه بهت دست نمیزنم.این لقمه رو بخور تا بتونم بهت قرص بدم. لقمه رو بزور قورت دادم و لقمه بعدى رو به دهنم بردم. فراز دوتا دونه قرص رو به دستم داد و یه لیوان آب رو به سمتم گرفت و بعد از کنار من بلند شدو در همون حال گفت:آفرین دختر خوب! و به سمت بیرون میرفت که گوشى اش زنگ خورد و جواب داد:جانم؟!سلام.احوال شما؟!…مرسی. نه!…محسن مغازه هست برین تا بیام.اى بابا!!!!…. آخه خانومم حالش زیاد مساعد نیست.(یه لبخند رضایت رو لبش نشست و گفت)سلامت باشین.چشم! سعى میکنم خودمو زودتر برسونم.حتما حتما!… خداحافظ. گوشی رو که گذاشت به سمتم برگشت. فریا دکتر بریم؟ لب ورچیدم و با ناراحتى نگاهش کردم:نه اما اگه میرى سرکار منو ببر خونمون! به سمت من برگشت و با ناراحتى نگام کرد. __ فریا حالت خوب نیست ، نمیرم.ناراحتى نکن!… لب ورچیدم و نگاهش کردم. با مهربونى لبخندى زد و از اتاق بیرون رفت.

وارد شدم و این خانومم تا منو دیدشروع به جیغ زدن کرد! خب خداروشکر بی منظور بود!… ولش کردم و با عصبانیت گفتم : برو بیرون! و به سمت فریا رفتم.اما همینکه خواستم بهش دست بزنم ، به شدت منو پس زد و شروع به لگد انداختن کرد و مدام جیغ میکشید. فریا!…فریا!…عزیزم!…عزیزم با شدت کشیدمش تو بغلم و گفتم:هیششش عزیزم!… هیشششششش!… فریا!…قربونت برم!… عشقم!… عزیزم!…جانم عزیزم!…فریا منم فراز!…گوش کن ببین چى میگم به هیچکس؛به هیچ بنى بشرى اجازه نمیدم اذیتت کنه.اینو قول میدم بهت!…آروم باش عزیزم!… اروم باش!… ساکت شد.اما هنوز همونطور مثل بید میلرزید و گریه میکرد.خیلى طول کشید تا تونستم با حرفهام کمى آرومش کنم!… دلم به حالش سوخت و برای بار هزارم خودمو لعنت کردم. همه ی اینها تقصیر من گردن شکسته است!…من بهش بد کردم!… وقتى آروم شد،سرشو بوسیدم و دست دراز کردم و تونیک و شلوار و به سمت خودمون کشیدم. عزیزم بیا لباستو عوض کن. و اونو روی پاهام نشوندم. نمیدونم سرما بی حالش کرده بود یا اون ترس کذایی… که اجازه داد،کاپشن رو از تنش در بیارم و تونیکش رو تنش کنم . و وقتى شلوارشو به دست گرفتم اونو از دستم کشید و زیر لب زمزمه کرد: خودم میپوشم. از جام بلند شدم و پشت به اون و روبه پنجره ایستادم. وای که حال آدم عوض میشد وقتی نگاه به اون جنگل سرسبز میکردی!…چقدر خوب میشد با فریا تو دل جنگل دست تو دست هم قدم میزدیم و میتونستم پشت یک درخت خفتش کنم و اون لبهاى شیرینشو تو دهن بگیرم!…زهى خیال باطل!…. با صدای ارومش که گفت:من حاضرم بریم. از رویا در اومدم و به سمتش برگشتم. با این صورت کبودش هم هر لباسی به تن میکرد قشنگ و جذاب بود. صورت کبودش چیزى از لوندى اش کم نکرده بود!… شالشو رو سرش مرتب کردم و دوباره کاپشنمو تنش کردمو دستهامو دور شونه هاش حلقه کردم که شونه هاشو تکون داد و خودشو از حلقه دستهام خارج کرد. چیزی نگفتم!…هنوز جا واسه گلایه داشت!… حقش بود که از دستم ناراحت باشه و حقم بود که ناراحتیاشو تحمل کنم. راهمونو به سمت قهوه خونه گرفتم که فریا زیر لب زمزمه کرد:میشه بریم خونه؟ اینبار واقعا دلگیر شدم و زار زدم : حداقل یه چیزی بخوریم بعدش بریم. با چشمای اشکی بمن خیره شد و سری به عنوان تایید تکون داد. با ذوق گفتم:مرسی خانومم!… و نگاه چپ چپیشو بجونم خریدم. به محض اینکه وارد سالن شدیم، صدای آکاردئون اقای نظام بلند شد که خودشم شروع به خوندن کرد. غنچه بیارید لاله بکاریدخنده برارین میره به حجله شاه داماد بله برونه گل میتکونه دسته به دسته دونه به دونه شاه داماد لبخندی روی لبهای من نشست و به فریا نگاه کردم که با تعجب به آقای نظام نگاه میکرد و یواش یواش یه لبخند محو روی لبهاش نشست. دست پشتش گذاشتم و به سمت یکی از تختها هلش دادم. نظام آهنگ رو تموم کرد و کنارمون نشست:خوب خانم فراز!انشالله که خوشبخت شین!فراز بچه ی خوبیه قدر همو بدونین!… فریا با نگاهى که هزاران حرف نگفته داشت فقط نگاهش کرد و من معذب لبخند زدم. نظام ادامه داد: هر چی میخورین سفارش بدین که امشب رو مهمون منین! هنوز جمله اش تموم نشده بود که صدای جیغ جیغوی تارا بلند شد. اوهوووو!…ببین کی اینجاست… دهنم به خنده وا شد و از جام بلند شدم. فریا با تعجب اول بمن و بعد به تارا نگاه کرد و اونم به طبع من به بالاجبار بلند شد . سلام چطوری؟خوبی یا نه؟!… و دستشو به سمت من دراز کرد.دستمو دراز کردم و باهاش دست دادم. بعد انگار تازه فریا رو دیده باشه با تعجب به فریا نگاه کرد و بعد گفت:سلام و با نگاهی سوال برانگیز به همه ى ما نگاه کرد. آقای نظام با لبخند گفت:فریا خانوم،خانوم اقای فراز! نمیدونم چرا احساس کردم تارا به یکباره ساکت شد و مات و مبهوت به فریا نگاه کرد. فریای بیچاره هم زیر نگاه تارا معذب لبخند زد و سر بزیر انداخت و با انگشتاش شروع به بازی کرد. تارا دقایقی بعد به خودش اومد و گفت:مبارک باشه! اما چرا یدفعه ای؟! به فریا نگاه کردم و گفتم:یدفعه ای شد دیگه!… تارا دوباره گفت:مبارک باشه!… فریا آروم زمزمه کرد:ممنون!… آقای نظام خودش به سلیقه ی خودش غذامونو سفارش داد و بعد به بهونه ی از ما جدا شد. تارا هم پدرش رو بهونه کرد و مارو تنها گذاشت. به محض دور شدن تارا فریا پوزخندی زد و زیر لب گفت : الان با خودش میگه این دختره ی کبود چی داشت که فراز اونو بمن ترجیح داد؟… با تعجب نگاش کردم و با مکث پرسیدم : چی؟! پوزخندی زد و گفت:هیچی!…مگه تو چی بودی که اینهمه خاطرخواه داشتی؟ بازهم با حیرت پرسیدم : چی؟! نگاه عاقل اندر سهیفی بمن انداخت و روشو برگردوند.

فریا چی داری میگی؟! به سمت من برگشت و با حرص گفت:منو با این صورت کبود شده این ور و اونور میبری که چی بشه!…بگی واس خودت خاطرخواه کم نداشتی؟!مگه من فرستادم دنبالت؟!…خودت کردی.خودت خواستی. از تعجب و حیرت دهنم به حرف باز نمیشد.نزدیک بود شاخ در بیارم.فریا چی میگفت؟ منظورش از زدن این حرفها چی بود؟!متوجه ی حرفاش نمیشدم. فریا من متوجه ی حرفات نمیشم.منظورت از زدن این حرفها چیه؟ بی قرار به سمت من برگشت و زار زد: میخوام برم خونه. باشه ! شام بخوریم برمیگردیم. فراز من حالم خوب نیست میخوام الان برم. با عجز بهش نگاه کردم. اگر میرفتم جواب نظام رو چی میدادم؟! خودش امشب مهمونمون کرده بود و این یعنی نهایت بی احترامی!… اما قبل از اینکه لب باز کنم و حرفی بزنم، تارا با یه گارسون دیگه سررسید و گارسون غذا رو روی تخت چید. فراز یه چایی برای خانومت میریختی!… تارا بود که این حرف رو زد. به سمت فریا برگشتم . روشو به سمت دیگه ای برگردونده بود و به ما نگاه نمیکرد. به ناچار جواب دادم. فریا اهل چای و نوشیدنی نیست. لبخند تلخ فریا متوجه ام کرد که کاملا برعکس گفتم و با نگاه زارم بهش نگاش کردم. تارا لبخندى زد و با گفتن بفرمایید ناهار!خودش زحمت سفره پهن کردن و به عهده گرفت . نظام سنگ تموم گذاشته بود و چند نوع غذا برامون سفارش داده بود و حیف که بخاطر ناراحتی فریا غذا از گلوم پایین نمیرفت و گرنه غذاهاش معرکه بود. موقع شام آقای نظام هم به جمعمون اضافه شد و به اتفاق هم شام خوردیم و هنوز سفره جمع نشده بود که بساط قلیون و چاى پهن شد. به سمت فریا برگشتم که با چهره ای نزار به قلیون خیره شده بود. ای خدا!حالا چکار کنم ؟!رد کردن اون هم در قبال لطفشون درست نبود. دو تا قلیون آوردند.پدر و دختر هر کدوم یه قلیون رو بدست گرفتند و شروع به چاق کردن کردندو چون تارا زودتر دست بکار شد.زودتر یه نتیجه رسید و شلنگ قلیون رو به سمت من گرفت. سنگینی نگاه فریا رو حس میکردم و ناخودآگاه چشام به سمتش برگشت که با نگاه ناراحتش به شلنگ قلیون تو دستم خیره شده بود. خدایا!…چکار کنم؟!…شلنگ روبگیرم ،فریا ناراحت میشه ! اگه هم نگیرم ؛ تارا!…چکار کنم پس؟ اما کدوم برام بیشتر اهمیت داشت؟!…مسلما فریا!… با کدوم بیشتر تعارف داشتم؟!…پوفففففف!…تارا!… میون درگیری خودم بودم که تارا شلنگ رو کف دستم گذاشت و غر زد:حالا خانومتو دیدی خودتو لوس نکن. فکر کردی یادمون رفته یه کاره تا اینجا میومدی برای قلیون های بابا. به ناچار لبخندی زدم و شلنگ رو به سمت دهنم بردم و کاملا متوجه جمع شدن چهره ی فریا شدم. ای وای!حواسم نبود سری شو عوض کنم. دیگه کار از کار گذشته بود. آخ که اون قلیون زهرمارم شد. چند تا پک زدم و تا خواستم روز زمین بگذارم تارا اونو از دستم گرفت و به دهن برد. اه…این دخترم یچیزیش میشه ها!… به سمت فریا برگشتم که با چشمهایی که به راحتى میشد ناراحتی رو ازشون تشخیص دادبه تارا خیره شده بود. ناخودآگاه دست دراز کردم و دستهای ظریفشو تو دستم گرفتم.دستاشو مشت کرد و کمی مقاومت کرد. اگر تارا و پدرش نبودند عکس العملش وحشتناک بود!!! اما الان مجبوری فقط دستاشو مشت کرده بود. دستشو تو دستام نوازش کردم و اروم گفتم:خانومم اگه خسته ای بریم! نگاه آزرده اش رو بمن دوخت :هر جور راحتی! ساکت و مغموم نشسته بود و با انگشتای دستش بازی میکرد. دلم بحال اینهمه صبر و سکوتش میسوخت. فریا؟!… سرشو بالا اورد و با اخم نگاهم کرد. دلم میخواست امروز بهت خوش بگذره!اگه سر سوزن میدونستم اینطور اتفاقهایى قراره بیفته قلم پام رو میشکوندم تا نیارمت. پوزخندی زد و روشو برگردوند. مهم نیست ! دیگه باید به داشتن خاطر خواهات عادت کنم ! نگاه عاقل اندر سهیفی بهش انداختم. خاطرخواه کدومه؟!…چرا انقدر بزرگش میکنى؟! این حرفهای مزخرف چه معنی میده؟!…حالا قراره هر دختری تو زندگی من بیاد زمینه ی خاطر خواهی داشته باشه؟! به تندی به سمت من برگشت. من یه دخترم!مردن واسه ام واجبه اگه چشمهای یک معشوقه رو از چشمهای یک آدم عادی تشخیص ندم. پوفففف!حالا من مسئول چشمهای مردم هستم؟ فراز بی خیال! تو و معشوقه هات ذره ای برام اهمیت ندارین.انقد خودتو دست بالا نگیر! فریا چی میگی واس خودت؟!… دیگه نمیخوام حرفی بشنوم. فریا؟!… فراززززززز…. خیله خوب!…خیله خوب!…تمومش میکنم. و تا خونه کاملا سکوت کردیم.رفتم یه روز خوب و قشنگ براش بسازم بیچاره رو زهرش کردم!!!…. وقتی به خونه رسیدیم همه چراغها خاموش بود. درو باز کردم و فریا داخل شد.لامپ رو روشن کردم. اما فریا از کنارم جم نخورد.با تعجب نگاش کردم و گفتم: برو بخواب! شبت بخیر. برگشت به سمت من و گفت:تو نمیخوابی؟… چراااا…. پس بیا بریم دیگه! با تعجب بهش نگاه کردم.یه مرتبه چش شده بود.

باشه ! صبر کن. پریز برق رو زدم که دوباره فریا دستمو گرفت. فراز!… تو تاریکى نگاهش کردم : جانم؟!… چرا لامپ رو خاموش کردى؟! خوب ما همیشه خاموش میکنیم. –میشه از امشب روشن باشه؟ اوه اوه!…گیرش اینه!…ترس از تاریکى!.. البته! چرا که نه؟ و روشن کردم و بعدش باهم به سمت اتاق فریا رفتیم و من جلوى پله ها ایستادم خوب!!!! شبت بخیر! برگشت به سمت من و گفت : تو نمیای؟! متعجب بهش نگاه کردم : تو اتاق تو؟ مکثی کرد و گفت:آره.بیا.یه تشک اینور میزاریم برای تو! من از خدام بود.منتهای آرزوم بود.چى بهتر از این؟! اما اصلا فکرشو نمیکردم بعد جریانات امروز اصلا اجازه بده باهاش هم قدم بشم،چه برسه به هم اتاق شدن؛که اینم باز برمیگشت به اون ترس کذایى! وارد اتاق شدیم. خودش به سمت تشک رفت و یه تشک اینور اتاق و یه تشک اونور اتاق پهن کرد. ولله همینش هم جای شکر داشت. با رضایت خاطر روى تشک دراز کشیدم و دستهامو زیر سرم قلاب کردم. فریا؟! آروم جواب داد: بله؟ از دستم دلخورى؟! آهى کشید و گفت:نه نیستم. مطمئنى؟! اوهوم! آدم از کسی دلخور میشه که براش اهمیت داشته باشه. فریا برام مهم نیس که بقیه چه نظرى بهم دارن ولى افتخارم اینه که جز تو هیچ دخترى نتونسته توجهمو بخودش جلب کنه. یه مرتبه فریا به خنده افتاد. اونقدر بهش نگاه کردم تا ساکت شد و تو تاریکى اتاق بمن خیره شد. فراز! لطف کن اینو تو مغزت فرو کن.تو عاشق من نشدى.تو بمن تجاوز کردى!!! حق با اون بود!…کاملا درست میگفت.من خیلى عجله داشتم و زیادى امیدوار بودم. پوففففففف!….شبت بخیر! شب بخیر! انقدر این پهلو و اون پهلو کردم تا خوابم ببره،اما به محض گرم شدن چشمهام،صداى نفسهاى نامنظم فریا از خواب بیدارم کرد. از جام پریدم و به سمتش رفتم و اونو درآغوشم کشیدم. مثل شبهاى پیش بیقرارى نکردو لگد ننداخت و منو پس نزد.بلکه سرشو روى سینه ام گذاشت و اشک ریخت. آروم با هم روى تشک دراز کشیدیم و من اونقدر به صورت لوندش خیره شدم تا خوابش برد. یه صورت گرد و استخونى!با ابروهاى کوتاه و کلفت خرمایى روى اون دوتا گوى عسلى ! یه لب قلوه اى زیبا که همیشه هوس بوسه رو بجون آدم می انداخت. ناخودآگاه خم شدم و آروم و طولانى بوسه اى روى پیشونى اش گذاشتم. عکس العملى نشون نداد. اینبار تشویق شدم و رو جفت چشمهاشو بوسیدم و همونطور که ، نگاهم روى لبهاش زوم بود ، به سمتشون رفتم . مکث و تردید مثل خوره وجودم رو میخورد.اما دل به دریا زدم و لبهامو روى لبهاش گذاشتم. آروم و نرم!…. و اونقدر نگه داشتم تا خودش یه تکون خفیف خورد. آه که بوسه هاى یواشکى چقدر به دل آدم میشینه و چقدر جذابن!… فورى خودمو جمع و جور کردم و همونطور خیره به صورت لوندش چشمهامو بستم. فریا چشم هامو که باز کردم تو بغل فراز بودم و سرم به سینه ى فراز چسبیده بود. هه هه!…از کابوسهاى خودش به خود واقعى اش پناه بردم!… غلتى خوردم و رومو برگردوندم. خوابم پریده بود اما تموم تنم کرخت بود.به همین خاطر از جام بلند نشدم. چنددقیقه اى نگذشته بود که فراز تکونى خورد و از خواب بیدار شد. فورى چشمهامو بستم.کمى مکث کرد و بعد دستشو آروم و نامحسوس روى مهره هاى کمرم به حرکت درآورد. تنم مور مور شد و یواش یواش شروع به واکنش کرد که من تکونى بخودم دادم و فراز فورى دستشو برداشت. اما دوباره خودمو به خواب زدم.تنم بیش از حد کرخت بود و نایى واس تکون خوردن نداشتم. فراز سرجاش نشست و مکث کرد. کمى بعد دوباره رومن خم شد.پلکهام میلرزید اگه صورتمو میدید متوجه میشد که من خواب نیستم و بیدارم. اما اون آروم خم شد و سرمو بوسید.متوجه مکث کردنش شدم. متوجه شد من بیدارم!!!! دیگه فیلم بازى کردن فایده نداره!…چشمهامو وا کردم و خواستم برگردم به سمتش که دستش رو پیشونى ام نشست و آخیش یه خنکى خاصی رو صورتم رو گرفت. صداى زیر لبى اش خفه ام کرد:اینکه تب داره!!!اى واى برمن!… فورى از جاش پرید و به سمت بیرون رفت. آخیشششش!…متوجه نشد که من بیدارم.کش و قوسی به بدن کوفته ام دادم و چشمهامو کامل باز کردم که فراز با یه سینى وارد شد. اع فریا بیدار شدى؟!…بلندشو عزیزم.بلند شو یه چیز بخور تا یه قرص بهت بدم. و سینى صبحانه رو روى تشک گذاشت و خمرشد و پشت کمرمو گرفت و بلندم کرد. خودش کنارم نشست و منو تو بغل خودش تکیه داد. سینى رو توى بغلم گذاشت و خودش لقمه درست کردو به سمت دهنم گرفت! رومو برگردوندم و گفتم : میلم نمیکشه!.. لقمه رو روى لبم گذاشت.دوتا لقمه بخور تا بتونى قرص بخورى. حالت تهوع داشتم.خودمو تکون دادم تا از بغلش درام. اینطورى سلطه اش بمن بیشتر بود. اما محکم نگه ام داشت و غر زد. نکن دختر!…انقد وول نخور.مجبورم نکن ببرمت دکتر که چهارتا آمپول بخورى. سیخ سرجام نشستم. لبخندى به لبش نشست و دوباره لقمه رو به سمت

#پارت_۵ رمان آه شبهای سرد من این اصلا درست نیست که من خودخواه باشم. بالاخره اون از این راه نون در میآورد. تاکی میخواستم جلوشو بگیرم که اون به کارش نرسه؟ بالاخره اون از این طریق خرج خانواده رو میداد. در باز شد و با یه ظرف لیموشیرین برگشت. لبخند مهربونی هم روی لب داشت.کنارم نشست و گفت:دو سه تا لیمو بخوری بهتر میشی. فراز؟! __جانم؟! برو مغازه! نه!بچه ها هستن.من فردا میرم مغازه. نه!… همین امروز برو! نه فریا حالت خوب نیست.نمیخوام تنهات بزارم. فراز من باهات میام میرم دکتر برمیگردم. توهم برو مغازه به کار مشتریات برس نگاهش روی صورتم خیره موند و ابروهاش نامحسوس توهم شد. تنهایی؟! اره پس باکی؟!… lابروهاش کامل درهم شد و گفت: نه! با این حال خرابت تنهایی اجازه نداری. ابروهام بالا پرید:جان؟!اجازه نمیدی؟!بعدش اونوقت شما؟!… کلافه سر تکون داد و گفت:فریا!…حالت خوب نیست چطور اجازه بدم تنها بری؟ و لیمویی رو که پوست گرفته بودبه سمت من گرفت. لیمو رو از دستش گرفتم و گفتم:محض اطلاعت من تو این بیست و دوسال خودم برای خودم زندگی کردم. مادرم پرستار بود و تقریبا هیچ وقت خونه نبود. مریض شدم.دلم شکست.سرم شکست.تنها بودم و خودم به خودم رسیدم.پس یه تب ساده نمیتونه منو از پا در بیاره. فراز از روی ناچاری سری تکون داد و گفت:پس باهم میریم مغازه من یه سر به کار مشتری میزنم و بعدش باهم میریم. و از جاش بلند شد. در هر صورتی من تو خونه تنها نمیموندم. همینش خوب بود! تو تنم نایی نمونده بود.اما بزور حاضر شدم و با فراز از اتاق خارج شدیم. پوففف!باز این دختره ی سیریش سونیا اینجا بود. راست راست راه میرفتم اما تاچشمم به سونیا خورد از عمد به فراز تکیه دادم و خودمو تو بغلش ول کردم. فراز متعجب از حرکت من،منو محکم نگه داشت. سرت گیج میره؟! لب و لوچه ام و اویزون کردم و با ناز و ادا گفتم: نمیدونم چرایه مرتبه اینطورشدم. _فشارت افتاده ! حتما سرم لازمی! زیر چشمی به سونیا نگاه میکردم که با افسوس و حسرت به فراز خیره شده بود. خودمو بیشتر به فراز چسبوندم. نمیدونم،فقط میدونم حالم خیلی بده! الهی بمیرم!…الان میریم دکتر!… خنده ام گرفت.چقدر زود جوگیر میشد. لبخند دلبرونه ای به لب اوردم و گفتم:خدا نکنه!… صد و بیست سال اقای بالاسرم باشی. فراز فکر کرد هذیون میگم با چشمهای گرد شده بمن خیره شد. فراز وا!!!….این دختره چش شده بود؟ یعنی یه تب ساده،آدم رو اینطور به هذیون گویی مینداخت؟ کامل تو بغلم گرفتمش و از پله ها پائین اومدیم. صدای سلام دوتادختر همزمان بلند شد. سر بلند کردم و سونیا و فرشته رو کنارهم دیدم. دو هزاری ام جا افتاد!خخخ!…دختره ی سرتق!… سلام.احوال شما؟! از عکس العمل فریا خنده ام گرفت. دختره رو ندیده چه نقشه ای براش پیاده کرد! هه هه!…اینها کی به ذهنش رسید خدا میدونه!… بهتر!!! برای من که بد نشد. یه بغل مفتی مجانی بدون منت هم افتادیم. سونیا با خجالت سربزیر انداخت و سلام کرد و بعد نگاهی به فریا انداخت:خدا بد نده! اما فریا بی توجه به گفته ی اون به سمت در خروجی رفت. من به جای اون جواب دادم:بد نبینی!…فرشته جان من زنداداش رو میبرم دکتر و برمیگردیم. فرشته باشه ای گفت و ما از خونه بیرون اومدیم. به محض بیرون اومدن فریا تنه اى بمن زد و از من جدا شد و با پوزخند گفت:چه دلشم نمیاد معشوقه اش بی جواب بمونه! تو سکوت بروبر نگاهش کردم. سوار ماشین شدم و به تعمیرگاه رفتیم. همونطور که خانوم صداقت زنگ زده بود، منتطرم بود. روبه فریا گفتم:خانوم من یه ساعتی کار دارم.اشکال نداره؟…حوصلت سر نمیره؟… فریا همونطور که به صداقت و ماشینش خیره بود گفت:برو من همینجا منتظر میمونم. از ماشین پیاده شدم و به سمت صداقت رفتم. سلام عرض شد خانوم صداقت. موهاى پریشون تو صورتشو کنار زد و عینک رو از روى چشمهاش برداشت:سلام از ماست آقا فراز.حال شما چطوره؟ ممنونم.شما خوبین؟خوب مشکل چیه؟ نمیدونم والا!شما که نبودی بردمش دوسه جا تعمیرگاه.نتونستن کاری از پیش ببرن. (و بعد هرهر خیلى بى نمک خندید و گفت)ماشینمم به دست شما عادت کرده!جز با شما کسی راه نمیاد. لبخندی زدم و گفتم:وایسین یه نگاه بندازم. حدود یه ساعت باهاش کار کردم و بقیه کارهارو به شاگرد سپردم و از خانوم صداقت خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. __خسته شدی ببخشید! فریا با چشمهای برزخى به سمت من برگشت و گفت: من مزاحمت شدم تو ببخش. جدی گفت یا متلک بود؟!به سمتش برگشتم:چیزی شده؟ پوزخندی زد و گفت:نه!تا وقتی من هستم چیزی نمیشه من نباشم شاید!… دست روی پیشونیش گزاشتم.تب داشت اما نه در حد هذیون گویی. چی میگی فریا؟!حالت خوبه؟!چرا هذیون میگی؟ مثل بمب ساعتی منفجر شد.