کانال آه شبهای سرد من

کانال آه شبهای سرد من

عضویت در کانال

2,537 عضو

آیدی تبادل : @tabadol_ahshabha رمان آنلاین آه شبهای سرد من برای علاقمندان به رمان دوستان و همراهان عزیز ، بزودی با رمان جذاب و بدون سانسور "شاید حوا معشوقه شیطان باشد " در کانال جدید در خدمتتون خواهیم بود . https://t.me/joinchat/AAAAAFDi9OHBGT1KmIc8Ow

#پارت_40 رمان آه شبهای سرد من پدرم به سمتمون اومد و شونه هاش رو مالید:فریا حاضر شو میریم خونه!.. بابا من نمیام!… __تو غلط مى کنى دختره ى خیره سر!…بلند شو حاضر شو تا تو دهنت نخورده!….تو به فریان قول ازدواج دادى!…بلند شو ببینم!… زیر چشمى به فراز نگاه کردم که با ایروهایى در هم به من خیره شده بود!… بابا من مجبور بودم!…فریان حالش خیلی خراب بود!…از ترسم اون حرف رو زدم!…چطور ممکنه که وقتى به عقد کس دیگه اى هستم بتونم با فریان ازدواج کنم؟!… پدرم زیر بازوم رو گرفت و بلندم کرد. بلند شو!…میرى لباستو میپوشى و با من میاى! من از جام بلند شدم!… کلا اهل حزب باد بودم!…هرور می وزید من باهاش هم جهت میشدم!… فراز زیر بازومو گرفت و منو به سمت خودش کشید. خانوم من بدون اجازه ى من هیچ جا نمیره!… دیگه صبورى بسه!…من اجازه نمیدم خانوممو از جلوى چشمم دور کنین!… پدرم دندونهاش رو روى هم سایید و به سمت فراز رفت!…. من و مادر فراز بینشون قرار گرفتیم و من پدرم رو نگه داشتم و مادرش فراز رو نگه داشت!… فراز دستم رو کشید و گفت:فریا همینجا پیش شوهرش میمونه!…خیلی مشکل دارین زنگ بزنیم پلیس بیاد!… پدرم دستم رو کشید:من میبرمش شما زنگ بزن پلیس بیاد برات بیارتش!… دستهامو ازدست هردوشون بیرون کشیدم و یه قدم عقب رفتم! ولم کنید!…نمیخوام بیام!…هیچ جا نمیرم!… دست از سرم بردارین!… و به سمت اتاق دویدم و صداى گریه ى مادر رو به دنبالم شنیدم که صدام میکرد:فریا!…رحم کن!… وارد اتاق شدم و درو به دنبال خودم بستم و پشت در نشستم و سرمو رو زانوهام گذاشتم و گریه کردم!… بعد از دقایقى صداى گریه هاى مادر قطع شد وبه گمانم رفتند و لحظاتى بعد از رفتن اونها در زده شد و من کمى خودم رو عقب کشیدم وفراز وارد شد!… بدون حرف به سمت تشک رفت و روش نشست و دستش رو روى زانوش قائم کرد!… رفتند؟! آره!… آهى کشیدم که فراز نگاهم کرد:آخر که چى؟!… نگاهش کردم.آخر که چى؟!…نمیفهمم چى مى گه!… خودش به حرف اومد:تا کى میخواى پیش من اومدى به من دلدارى بدى و پیش اون رفتى به اون؟!… اوه!…پس بگو لحنش سرد شده بود!…منظورش این بود!… نمیفهمم منظورت چیه؟! درواقع متوجه شدم اما نمیخواستم توصیح بدم!…. جوابى نداشتم که بدم!…درست مى گفت!…اما خود خدا مى دونست که اگه به فریان اونو گفتم فقط مى خواستم امید به زندگى رو تو اون بالا ببرم!… مدتى برو بر نگاهم کرد و بعد از دقایقى گفت:اگه مى خواى با من بمونى قدمت روى چشم اما اگه نه برو!…دلت رو یه جهت کن!…یا زنگى زنگ و یا رومى روم!…اگه دلت با منه پس بسم الله و اگه عذاب وجدان دارى یا الله!…فریا من نمیتونم ببینم کسی به ناموس من نظر داره!…خواهش میکنم درکم کن!…اگه به من تعهد دارى و خودت رو همسر من میدونى چرا باید به فریان جواب مثبت بدى؟!…مگه تو قاموس شما تعهد اولین قانون هر عقدى نیست؟!… زیر لب زمزمه کردم:فرازززز…. دستش رو به علامت سکوت بالا آورد:باشه!…من درکت میکنم که تو بخاطر حال روحى بد فریان نخواستى نا امیدش کنى اما قبول کن که براى من هم این شرایط سخته!…تا فردا صبح وقت دارى فکرهاتو بکنى!..اگه منو خواستى با هم از اینجا میریم و تا به مدت که ابها از آسیاب بیفته اونجا میمونیم و اگه نخواستى هم… سکوت کرد و نگاهم کرد!…اشک تو چشمهام حلقه زد! دلم میخواست مى گفت که منو از دست نمیده اما…. چقدر راحت اختیارم رو به دست خودم داد!… حالا من موندم و یک دنیا بلاتکلیفى و یه دل شکسته که انتظارش بیشتر از این چند تا جمله بود!……. فراز نباید این رو می گفتم!… نباید اختیار تام رو به خودش می سپردم!… شاید میزاشت و مى رفت!…شاید تنهام مى ذاشت!.. با رفتنش من میمردم!…مى شدم یک جسم بدون روح!… یه مرده ى متحرک!…اما نمیتونستم جبرش کنم!… اون نشون کرده ى فریان بود!…شاید قبل من یه عشقى بینشون بود که اینطور فریا رو نسبت به اون نرم و عاطفى نشون مى ده!… نباید جبرى در کار باشه که بعد ها پشیمون بشه!… باید انعام اختیار رو به خودش میسپردم تا هرجور که طبق دل بخواه خودش بود رفتار مى کرد!… از اول اشتباه کردم اصرار کردم!…باید همه ى این جوانب رو بررسی مى کردم و بعد از اون بهش جبر مى کردم!… شب شده بود و هردو مثل ماتم زده ها سردرگریبان و ساکت بودیم!… فرشته براى شام صدامون کرد اما قبل اینکه من حرفى بزنم،فریا جواب داد:من سیرم!… در سکوت بهش خیره شدم!… اون هم بهم خیره شد و بعد با ناراحتى نگاهش رو گرفت!… پوووففففف!…باید براش توضیح مى دادم اما این بغض لعنتى نمیزاشت!… بلند شدم.رختخواب گذاشتم و خودم روش دراز کشیدم! اون هم اومد و با فاصله ازم دراز کشید. تک تک العاد وجودم اونو صدا مى کرد و دلم میخواست به سمتش برگردم و بغلش کنم!… اما مى دونستم با این کار نتیجه گیرى رو براش سخت تر مى کردم.پس روى دلم سنگ گذاشتم و لالش کردم!… باز هم مدتى گذشت!..دلم طاقت نیاورد و آروم گفتم:اگه دلت با منه که فردا خروس خون از اینجا میریم.اما اگه نه که ….

#پارت_41 رمان آه شبهای سرد من سکوت کردم!…زبونم بیشتر از این نچرخید!…همزمان با هم آه کشیدیم!…بیشتر از این جایز نبود!… به سمتش برگشتم و با نگاهم بهش خیره شدم!… چشمهاش رو بسته بود اما مى دونستم که خواب نیست! خدایا چرا حرفى نمیزنه؟!…حرکتى نمیکنه؟!…نکنه بزاره بره!… حرفى رو که خودت زدى!چرا الان بهونه اشو میگیرى! اجازه بده خودش انتخاب کنه و تو هم بهش احترام بزارى!….به اندازه کافى رنج کشیده تو بارى رو دوشش نباش!… خدایا با اینهمه فکر و خیال…من چطور تا صبح رو سر کنم؟!… اگه تنهام بزاره!…اگه ولم کنه!…اگه بگه منو نمیخواد! خدایا!…خدایا!…چه کنم؟!… می خواستم از جام بلند شم و از اتاق بیرون برم اما مى دونستم اونو بد خوابش مى کنم!… پس هیچى نگفتم!…دلم بد گرفته بود و بغض داشت خفه ام مى کرد!… لال شدم و تو خودم ریختم!…اما دیگه نتونستم!…. سرجام نشستم!…بعد از مدتى از جام بلند شدم و به سمت در رفتم که صداى آهش رو شنیدم:واستا منم بیام!… ایستادم اما به سمتش برنگشتم:میخرام برم پیاده روى! __ منم میام!… از اتاق خارج شدم و جلوى در ایستادم و اون بعد از دقایقى از خونه بیرون اومد. شروع به قدم زدن کردم!…اون هم در کنارم راه میومد!… چند دقیقه بعد بهم نزدیک شد و دستش رو روى بازوم گذاشت.نیم نگاهى بهش انداختم!… خدایا پس زدن این کار من نیست!…دستم رو روى دستش گذاشتم و نرم فشردم. اوه!…دستش یخ بود!…دستش رو دور بازوم پیچیدم و اونو بخودم چسبوندم!… پیاده روى توى هواى نیمه سرد آخر تابستون و اول پاییز با یه یار دلبر و طناز چقدر میتونه شیرین باشه و دلنشین!… دستهامو دورش حلقه کردم اما اون همچنان تو خودش مچاله شده بود!… کت تکى رو که روى تنم بود دراوردم و روى شونه هاش انداختم و سرم رو به سرش چسبوندم و تو کوچه پس کوچه هاى پایین شهر یه بیست دقیقه اى رو قدم زدیم و بعد با هم برگشتیم!…بى هیچ حرف یا سخنى!… هرچند همین که بود برام کافى بود و بس!.. نمیدونم سرآغاز یه زندگى شیرین بود و یا براى یه خداحافظى اومده بود!..یعنى پایان رابطه امون!… هرچى بود از تموم لحظات باهم بودنمون لذت بردم و هواى موهاش رو بجون خریدم که شاید این آخرین دیدارمون باشه!… وارد خونه که شدیم.جفتمون از خستگى روى پا بند نبودیم!…به رختخواب رفتیم!…. رو به سمت اون کردم و نگاهش کردم.احساس کردم اونم تو تاریکى به من خیره شده!… لبخندى زدم و آروم گفتم:شب بخیر!… اون هم زیر لبى شب بخیرى گفت و چشمهاش رو بست!…